در نقدِ هستهی نظریِ یادداشتی از پژمان رحیمی
روزبه آغاجری
به آرتمیسِ دوستداشتنی كه حضورِ همفكرانهاش را سپاس میگزارم
تاریخنگاریِ روانشناسیگرایانهی چیره بر تحلیلها و واكاویهایِ تاریخی كه بیشك به ابزاری دمِدستی برایِ تحلیلهایِ سیاسی و اجتماعی تبدیل میشود، همهچیز را به كاركردها و روندهایِ ذهنیِ فرد فرو میكاهد. او دربندِ برداشتها و مفهومهایِ برساختهی خود است. اندیشیدن به رویدادها و روندهایِ تاریخی در چارچوبِ رویكردی روانشناختی ما را به آنجا میرساند كه بهشكلی بهتمامی سادهانگارانه صفتِ خودخواه را به دنبالِ نامِ یك ملت بیاوریم و از یاد ببریم كه یك ملت نمیتواند ـ جز در گفتاری عوامانه ـ خودخواه باشد.
حال سامانهای روانشناسیگرا و تجربهگرا را فرض كنید كه چون نمیتواند پیچیدگی و گستردگیِ روندهایِ تاریخی را در یابد و بر كشد، راحتتر و سادهتر میبیند كه با برگزیدنِ دادهها و رویدادهایِ یكه از كلِ روند، آن روند را واقعهای یكه بینگارد، با برچسبی ـ بیشك ابطالناپذیر ـ آن را بنامد و سپس آن نام (مفهوم) را بیانگرِ تمامیِ آن روند بپندارد و چون لقمهای سریعالهضم برایِ اذهانِ ساده آماده كرده است، شك نداشته باشد كه كالایاش بازارِ خود را پیدا خواهد كرد. چنین است كه بی هیچ پایهای، مفهومی به میان میآید و بدل به كدی ارتباطی میشود؛ كدی كه بهظاهر هیچكس در اینكه آن را بهتمامی میفهمد، شكی ندارد. آثاری مانندِ «جامعهشناسیِ خودمانی» و «جامعهشناسیِ نخبهكشی» ـ كه هر دو وهنِ جامعهشناسیاند ـ نمونههایی تاموتمام از چنان رویكردیاند.
اگر كار را به همین شكل پی بگیریم، به مفهومهایِ سراپا بیمعنایی میرسیم كه كاربردِ زیادی در گفتارهایِ علمی ـ آكادمیك و روزمره دارند. یكی از آنها كه برایِ دورهای هم وردِ زبانِ اهلِ فن و اساتیدِ سرزمینِ فرهنگ و دانش بوده است، مفهومِ حافظهی تاریخی است؛ مفهومی كه با نقدی جدی و رادیكال ـ بهاصطلاح ـ گندش در خواهد آمد...
در نقدِ هستهی نظریِ یادداشتی از پژمان رحیمی
روزبه آغاجری
به آرتمیسِ دوستداشتنی كه حضورِ همفكرانهاش را سپاس میگزارم
تاریخنگاریِ روانشناسیگرایانهی چیره بر تحلیلها و واكاویهایِ تاریخی كه بیشك به ابزاری دمِدستی برایِ تحلیلهایِ سیاسی و اجتماعی تبدیل میشود، همهچیز را به كاركردها و روندهایِ ذهنیِ فرد فرو میكاهد. او دربندِ برداشتها و مفهومهایِ برساختهی خود است. اندیشیدن به رویدادها و روندهایِ تاریخی در چارچوبِ رویكردی روانشناختی ما را به آنجا میرساند كه بهشكلی بهتمامی سادهانگارانه صفتِ خودخواه را به دنبالِ نامِ یك ملت بیاوریم و از یاد ببریم كه یك ملت نمیتواند ـ جز در گفتاری عوامانه ـ خودخواه باشد.
حال سامانهای روانشناسیگرا و تجربهگرا را فرض كنید كه چون نمیتواند پیچیدگی و گستردگیِ روندهایِ تاریخی را در یابد و بر كشد، راحتتر و سادهتر میبیند كه با برگزیدنِ دادهها و رویدادهایِ یكه از كلِ روند، آن روند را واقعهای یكه بینگارد، با برچسبی ـ بیشك ابطالناپذیر ـ آن را بنامد و سپس آن نام (مفهوم) را بیانگرِ تمامیِ آن روند بپندارد و چون لقمهای سریعالهضم برایِ اذهانِ ساده آماده كرده است، شك نداشته باشد كه كالایاش بازارِ خود را پیدا خواهد كرد. چنین است كه بی هیچ پایهای، مفهومی به میان میآید و بدل به كدی ارتباطی میشود؛ كدی كه بهظاهر هیچكس در اینكه آن را بهتمامی میفهمد، شكی ندارد. آثاری مانندِ «جامعهشناسیِ خودمانی» و «جامعهشناسیِ نخبهكشی» ـ كه هر دو وهنِ جامعهشناسیاند ـ نمونههایی تاموتمام از چنان رویكردیاند.
اگر كار را به همین شكل پی بگیریم، به مفهومهایِ سراپا بیمعنایی میرسیم كه كاربردِ زیادی در گفتارهایِ علمی ـ آكادمیك و روزمره دارند. یكی از آنها كه برایِ دورهای هم وردِ زبانِ اهلِ فن و اساتیدِ سرزمینِ فرهنگ و دانش بوده است، مفهومِ حافظهی تاریخی است؛ مفهومی كه با نقدی جدی و رادیكال ـ بهاصطلاح ـ گندش در خواهد آمد.
زیاد میشنویم كه مردمِ ما حافظهی تاریخی ندارند یا ضعیف است یا در ژستی چپوار «ضعیفبودن یا نبودناش مسئله نیست، مسئله این است كه آن را جدا از كنش تاریخی و نیز خارج از حضور در مناسبات و كشاكشِ اجتماعی و سیاسی نبینیم» اما اینكه خودِ حافظهی تاریخی چیست و اینكه آیا معتقدان به آن، اصلاَ هیچ دركی از مفهومی كه به كار میبرند، دارند، مسئلهای است كه بههیچوجه به آن پرداخته نمیشود.
یادداشتی از دوست مهربانام پژمان رحیمی در وبلاگِ سایه با سرنامِ (عنوانِ) «ضعفِ حافظهی تاریخی!!» آمده بود كه انگیزهای شد برایِ پرداختن به این مفهوم و همچنین نقدِ خودِ یادداشت. پژمان با اینكه با ظرافتی درخور بر دیالكتیك و پیوستگیِ ذهن و كنشِ تاریخی پای فشرده بود اما نتوانسته بود از چارچوبِ مفهومِ بهشدت ایدهآلیستیِ حافظهی تاریخی فراتر رود و آن را دور بیندازد؛ مفهومی كه نه تنها هیچ روشنیای بر تحلیلها و واكاویها نمیاندازد بلكه دوصدچندان بر تاریكیشان میافزاید و چه بسا ابزاری شود برایِ پنهانیدنِ هرچهبیشترِ روندها و گسترههایِ تاریخی؛ روندها و گسترههایی كه ما بهشدت به آشكارشدنشان نیاز داریم. قصدِ نقدِ خردهگیرانه و جملهبهجملهی یادداشت پژمان را ندارم بلكه تنها به مسئلهی حافظهی تاریخی میپردازم.
آ) حافظهی تاریخی چیست؟ این را كه در كجا، در چه زمانی و به دستِ چه كسی این تخمِ لق در دهانها شكانده شده است، نمیدانم اما میتوان با بررسیِ برداشتهایی كه در پسِ كاربردهایِ گوناگونِ این مفهوم هست، به آن نزدیك شد.
1. بسطِ سازوكارهایِ روانیِ فرد به جامعه (روانشناسیگرایی)
بسطِ سازوكارِ ذهنیِ فرد ـ برایِ نمونه هنگامی كه با واردشدن به موقعیتی خاص، موقعیتی كموبیش مشابه و ازیادرفته را به یاد میآورد (تداعی) ـ به جامعه یعنی حیوحاضریافتن و درذهنداشتنِ رویدادی مشابه در گذشته، بهیادآوردناش و سپس اجتناب یا انجامِ كنشی همراستا با آن دریافت، بسطِ سادهانگارانه و ناموجهی است كه تنها از تاریخنگاریِ ایدهآلیستی بر میآید. دركنكردنِ اینكه كنشِ جمعی ـ تاریخیِ مردم، كنشِ برهمانبارشدهی افرادِ یكه نیست، برآمده از دركنكردنِ آن بهمثابهٍ كلیت است و از اینجاست كه تاریخنگارِ ایدهآلیستِ ما تعجب میكند چرا این «تودهی گیجوگول» نمیتوانند آن رویدادِ گذشته را به یاد بیاورند و از آن رویداد «درس بگیرند». او تاریخ را چرخهای از رویدادها میبیند كه اگر جامعه چونان یك فرد از آنها درس بگیرد و آنها را به یاد بسپارد، در این چرخهی تكرار اشتباه نخواهد كرد. در ذهنِ چنین اندیشهمندی كه كمترین دركی از «كردارِ تاریخی و كشاكشها و مناسباتِ تاریخی» ندارد، همانندیِ صرفاَ ذهنیای كه میانِ رویدادِ تاریخیای كه خوانده است با تجلیِ بیرونیِ كنشِ كنونیِ مردم، به ضعفِ حافظهی تاریخیِ آنها تعبیر میشود؛ جامعهای كه چونان فرد در نظر گرفته میشود و اینهمانیِ احمقانهای او میانِ آن وضعیتِ گذشته و اوضاعواحوالِ كنونی میبیند. آنچه در اینجا آشكار میشود، نه تجلیِ مفهومِ مضحكِ «ضعفِ حافظهی تاریخیِ» مردم كه آشكارشدنِ دركِ ایدهآلیستی و فروكاهندهی آن اندیشهمندِ والامقام از كنشِ جمعیِ مردم و مناسباتِ اجتماعی ـ تاریخی است.
2. دركِ آماری از داناییِ جامعه
مفهومِ حافظهی تاریخی از سویی دیگر بر دركِ آماری از داناییِ جامعه قرار گرفته است. این گزاره دو بخش دارد: یكی دركِ پوزیتیویستیِ آماری كه دقیقاً بر پایهی تكهپارهكردنِ كلیتِ اجتماعی به جزئیتِ نمونهوارِ جامعهی آماری و بسطِ آن جزئیت به كلی تخطیناپذیر قرار دارد. دیگری، حافظهی تاریخی را مسئلهای آماری دانستن كه در این صورت مفهومِ حافظهی تاریخی تمامیِ تعینهایِ معناییاش را از دست میدهد یا در واقع اینكه چهگونه میشود مفهومی به گستردگیِ حافظهی تاریخیِ یك ملت تنها بر پایهی روش و جامعهی آماریای نامشخص و اثباتنشده و ناعلمی بتواند از نظرِ معنایی دوام بیاورد.
3. درسگرفتن از تاریخ
اسطورهی حافظهی تاریخی، خود بر اسطورهای دیگر قرار دارد؛ اسطورهی درسِ تاریخی.
آن نگرشِ ایدهآلیستی ـ مذهبی كه تاریخ را آموزگاری میپندارد كه در هر تجلیاش درسی میآموزاند و آن درس گویا قرار است به كارِ امروزِ ما بیاید، در واقع بنیان و توجیهِ نظریِ مفهومی مانندِ حافظهی تاریخی است. ایدهْ تاریخ است و تحقق مییابد تا بر ما اثر بگذارد، در ناكجایی به نامِ حافظهمان ثبت شود و درسی بیاموزدمان. تكرارِ چرخهوارِ تاریخ اما گویی قرار است ـ اگر حافظهی تاریخیمان فعال باشد ـ در این چرخه به چیزی تازهتر دست یابیم. ناهمسازیِ آن تكرارِ چرخهوار و این دگرگونیِ پیآیند، گرهگاهِ دركِ چنین برداشتی از تاریخ و زندگیِ انسانی است.
چند چیز نادیده گرفته میشود: 1) یكهبودنِ رویدادِ تاریخی 2) زمینهی مادیِ تجلیِ رویداد 3) تاریخیتِ تاریخ.
1) هراسِ هیستریكِ ایدهآلیسم از رودررویی با انضمامیتِ نافروكاستنیِ زندگیِ انسانی و گستردگیِ شگرفِ آن، او را به این نتیجه میرساند كه تنها با ازمیانبردنِ امرِ خاصِ انضمامی به سودِ امرِ عامِ انتزاعی كه در واقع مفاهیمی برساخته بیش نیستند، میتواند بنیانِ ایدئولوژیكِ خود را حفظ كند.
2) به همین سبب، تجلیِ مادیِ رویدادها و روندهایِ تاریخ را از زمینهی مادیشان بر میكَنَد و آنها را حركتِ ناتاریخیِ ایده حل میكند، پس دقیقاً در اینجاست كه حركتاش را آغاز كند؛ ایده ـ جهان ـ ایده. او از ایده آغاز میكند و به آن میانجامد. ایدهی دوم در واقعِ اذهانِ منفردِ افراد است كه قرار است با بهیادداشتنِ نمایشِ انتزاعیِ تاریخ در حافظهشان، از آن چرخه رهایی یابند.
3) در چنین روندی، آنچه بهوضعی اسفبار كنار گذاشته میشود، تاریخیتِ تاریخ است؛ آن عنصرِ تعیینكنندهای كه تجلیگاهِ بنیانهایِ مادی و زمینیِ رویدادها و روندها است. از تاریخی كه از تاریخیتِ خود تهی شده است، میتوان آموخت و آن را آموزاند. از آن درس گرفت و به حافظهاش سپرد. دركِ اینكه تاریخیتِ تاریخ مرزِ میانِ افسانه، اسطوره و روایت با تاریخ است، بیرون از توانِ ایدهآلیسم است. او به این خاطر كه برایِ او همهچیز در سرزمینِ مرده و لاتغیرِ ذهن، روح و ایده تجلی مییابد، نمیتواند درك كند كه در یك رودخانه نمیتوان دو بار شنا كرد و تنها درسی كه از تاریخ میتوان آموخت این است كه نمیتوان هیچ درسی از تاریخ آموخت.
حافظهی تاریخی یك اسطوره است؛ اسطورهی اینهمانیِ رویدادها و روندهایِ تاریخی.
طبقه بندی: علوم انسانی،

