گذار از كلاسیكها به سبك نیچه : فیلسوف زندگی
ا .منصوری
درسه مقاله ی پیشین به صورت اجمالی آرای اندیشمندانی كه پیشتر در زمینه ی هرمنوتیك كلاسیك اندیشیده اند را مورد بررسی قرار دادیم . اكنون زمان آن است تا از فیلسوفی سخن بگوییم كه فلسفه ی قرن بیستم و البته فلسفه ی معاصر عمیقا مدیون وی است : فریدریش نیچه . فیلسوفی كه با نقادی های رادیكال خود از حقیقت ، مدرنیته ، خردباوری و اخلاق زمینه را برای تحولات عمیق پس از خود مهیا ساخت . هایدگر حق داشت بگوید :" هركه در زمان حال اندیشه می كند همواره به دنبال شبح نیچه به اندیشه سرگرم است " به اندیشه ؟ نمی دانم شاید به بازی سرخوشانه ، بی قیدانه و فراسوی ارزشهای اخلاقی متفرعنان و شاید هم به تمسخر و ریشخند به هر اندیشه ای كه با وعده ی نجات و رستگاری انسانها را به بردگی می كشاند . نیچه نه وعده ای به ما می دهد و نه آرمانشهری برایمان ترسیم می كند تنها ما را در تردید و تلاطم و شك رها می كند : گویی برای همیشه در خلا معلق می مانی . فریبندگی استدلالات نیچه چنان اند كه یك بار ژرژباتای را مجبور كرده بود چنین اعتراف كند :" راهی نیست باید تا انتهای راه با نیچه رفت " اما این انتهای راه كجاست ؟ شاید باید از زبان زرتشت نیچه سخن گفت :" به آنان كه راه را از من پرسیده اند ، چنین پاسخ داده ام : این اكنون راه من است . راه شما كجا است ؟ زیرا راه مطلق در كار نیست " او كمی پیشتر گفته بود" من از بسیاری راه ها و روش ها به حقیقت خویش رسیده ام " نیچه نه پیامبر است و نه پیش گو ( هرچند كه پیشگوی قرن بیستم شناخته می شود ) نیچه به ما می آموزد كه خودمان باشیم . به جای خردباوری ، خردورزی كنیم . همواره در حال یافتن و ویران كردن حقائق باشیم . شاید برای همین است كه به این اعتبار شالوده شكنی دریدا را باید به نیچه برگرداند . به هر روی شاید این تنها نیچه بود كه چنین با شهامت علیه قرنها حماقت فكری فیلسوفان ، مذهبیون و اخلاقیون و ... ایستاد و یك "نه"ی بزرگ به تاریخ اندیشه گفت و ما را از كجروی های بلاهت آمیزمان رها كرد و متوجه نه حقیقت كه كابوسی به نام حقیقت كرد ....
گذار از كلاسیكها به سبك نیچه : فیلسوف زندگی
ا .منصوری
درسه مقاله ی پیشین به صورت اجمالی آرای اندیشمندانی كه پیشتر در زمینه ی هرمنوتیك كلاسیك اندیشیده اند را مورد بررسی قرار دادیم . اكنون زمان آن است تا از فیلسوفی سخن بگوییم كه فلسفه ی قرن بیستم و البته فلسفه ی معاصر عمیقا مدیون وی است : فریدریش نیچه . فیلسوفی كه با نقادی های رادیكال خود از حقیقت ، مدرنیته ، خردباوری و اخلاق زمینه را برای تحولات عمیق پس از خود مهیا ساخت . هایدگر حق داشت بگوید :" هركه در زمان حال اندیشه می كند همواره به دنبال شبح نیچه به اندیشه سرگرم است " به اندیشه ؟ نمی دانم شاید به بازی سرخوشانه ، بی قیدانه و فراسوی ارزشهای اخلاقی متفرعنان و شاید هم به تمسخر و ریشخند به هر اندیشه ای كه با وعده ی نجات و رستگاری انسانها را به بردگی می كشاند . نیچه نه وعده ای به ما می دهد و نه آرمانشهری برایمان ترسیم می كند تنها ما را در تردید و تلاطم و شك رها می كند : گویی برای همیشه در خلا معلق می مانی . فریبندگی استدلالات نیچه چنان اند كه یك بار ژرژباتای را مجبور كرده بود چنین اعتراف كند :" راهی نیست باید تا انتهای راه با نیچه رفت " اما این انتهای راه كجاست ؟ شاید باید از زبان زرتشت نیچه سخن گفت :" به آنان كه راه را از من پرسیده اند ، چنین پاسخ داده ام : این اكنون راه من است . راه شما كجا است ؟ زیرا راه مطلق در كار نیست " او كمی پیشتر گفته بود" من از بسیاری راه ها و روش ها به حقیقت خویش رسیده ام " نیچه نه پیامبر است و نه پیش گو ( هرچند كه پیشگوی قرن بیستم شناخته می شود ) نیچه به ما می آموزد كه خودمان باشیم . به جای خردباوری ، خردورزی كنیم . همواره در حال یافتن و ویران كردن حقائق باشیم . شاید برای همین است كه به این اعتبار شالوده شكنی دریدا را باید به نیچه برگرداند . به هر روی شاید این تنها نیچه بود كه چنین با شهامت علیه قرنها حماقت فكری فیلسوفان ، مذهبیون و اخلاقیون و ... ایستاد و یك "نه"ی بزرگ به تاریخ اندیشه گفت و ما را از كجروی های بلاهت آمیزمان رها كرد و متوجه نه حقیقت كه كابوسی به نام حقیقت كرد .
* * *
برای ورود به جهان فكری نیچه شاید بهتر باشد از مفهوم پیچیده ی اراده ی معطوف به قدرت یاد كرد در حقیقت از نظر نیچه بنیان دانایی ما اراده ی ما برای به زیر آورده چیزهاست . ما چون جاهلیم دنبال دانش نمی رویم بلكه چون می ترسیم . مثال جالبی نیچه می زند : وی می گوید روزی در حال گذر از جایی بود كه فردی به طرف وی آمد و گفت كه وی را فورا شناخت . نیچه چنین می گوید :" از خود پرسیدم منظور عوام از شناخت چیست ؟ وقتی شناخت را می خواهند به راستی چه می خواهند ؟ دیدم چیزی بیش از این نمی خواهند كه مورد غریبه را به چیزی آشنا تبدیل كنند . و ما فیلسوف ها وقتی از شناخت حرف می زنیم ، راستی به چیزی بیش از این نظر داریم ؟ ... آیا این غریزه ی ترس نیست كه ما را به شناخت وا می دارد " در حقیقت از نظر نیچه ما چون می خواهیم بر جهان مسلط باشیم و جهان را زیر تسلط خود آریم شناخت می یابیم . یا به عبارت دقیق تر ساختمان شناخت ما این گونه است . هسته ی اصلی رانه و انگیزه ی دانش كسب سالاری و قدرت است و بر این اساس حقیقت آن چیزی است كه ما به اشیاء می دهیم . سخن گفتن از معنای درخود و قطعی دامی متافیزیكی است . حقیقت به مفهوم ابژكتیویته ی آن وجود ندارد . ما با نسبیتی رادیكال و از این منظر ، فعلا شدیدا پرسپكتیویته ای طرفیم . به این جمله از شامگاه بتان توجه كنید :" خواست من از فیلسوف آشكار است . اینكه جایگاهش را فراسوی نیك و بد ببرد و توهم داوری اخلاقی خود را فروسوی خود بگذارد . این خواست نتیجه ی بینشی است كه من بیانش كرده ام : روی هم رفته هیچ واقعیت اخلاقی ای وجود ندارد " و یا این جمله از خواست قدرت :" انواع زیادی چشم وجود دارد حتی ابوالهول نیز چشم دارد از این رو انواع بسیار زیادی حقیقت وجود دارد ، و از این رو حقیقتی وجود ندارد . " و در همان كتاب :" یك " چیز- در – خود " درست همچون یك " مفهوم – در – خود" نامعقول و ناهنجار است . واقعیت های " در – خود " وجود ندارندزیرا پیش از اینكه واقعیت ها بتوانند به وجود بیایند ، همواره باید یك مفهوم به آنها افكنده شود " منظور نیچه این است كه ما همواره تاویل های خود را براشیاء تحمیل می كنیم و آنها را به عنوان حقیقت می پذیریم البته راهی نیز جز این نداریم ولی باید این مكانیسم را بپذیریم . حقیقت از نظر نیچه یك مفهوم گوهری و بنیادین نیست ، ابژه ها هیچ معنای از پیشی ندارند این ما هستیم كه معنا را به آنها تحمیل می كنیم و تنها بر اساس تاویل فردی خود چنین می كنیم . در این جا به كلیدی ترین مفهوم در اندیشه ی هرمنوتیكی نیچه ، یعنی تاویل می رسیم . و ریشه ی این تاویل نیز در اراده ی معطوف به قدرت ماست . معنا چیزی است كه من آن را براساس طرحی می سازم كه آن نیز تاویلی است از جهان و خواست قدرت . در حقیقت از نظر نیچه تاویل " فراشدی بی پایان " است . " بازی تاویل ها بی پایان است . نیچه در مورد تاویل بیشتر از واژه ی آلمانی استفاده می كند كه به معنای تفسیر یا شرح متون و به گونه ای خاص كتاب مقدس به كار می رفت . اما چرا نیچه از این واژه استفاده می كرد ؟ همان طور كه منش كتاب مقدس ، معماگونه بودن آن است كه نیاز به واگشایی و تاویل می رود هستی نیز از نظر نیچه معماگونه است و هر تاویلی به هستی شكل می دهد ، ان را ایجاد می كند . هستی از نشانه های بسیاری شكل گرفته است كه تاویل هر كدام فقط امكان را برای تاویلهای جدیدتری ایجاد می كند . یعنی در یك كلام معنای هر نشانه خود نشانه ی دیگری برای تاویلهای گسترده ی جدیدتر است . در ادامه به این بحث به صورت عمیق تر بر می گردیم و نشان می دهیم ابتكار اساسی نیچه نه در اثبات چندگانگی چشم اندازهای تاویلی ما كه در همانندی برقراركردن بین هستی و تاویل است كه مفهوم امروزین افق های هستی را منتج می شود
پیش از این اشاره شد كه نیچه را به را به عنوان پیش گوی قرن بیستم می شناسند . در حقیقت نیچه دو پیش گویی بسیار معروف داشت كه اتفاقا به تحقق پیوست . یكی این بود كه قرن بیستم قرن جنگها و خشونتهای بی پایان است و چنانكه دیدیم قرن بیستم قرنی بود به لحاظ تكنولوژیك چشم گیر ولی به لحظ اخلاقی رقت بار . قرنی سرشار از جنگهای منطقه ای و جهانی ، كوره های آدم سوزی ، كینه های نژادی ، بمبارانهای رسانه ای و .. نیچه به خوبی چنین قرنی را پیشگویی كرد . قرنی كه خوشبختانه چند سالی است كه تمام شده است ولی گویا چشم انداز قرنی كه در آنیم تیره تر می نماید . نیچه ای ترین فیلسوف در قرن ما ( ژان بودریار ) هم چنین حقیقتی را اعلان داشته است ، منتها با اندكی تفاوت : فاجعه در راه نیست ، فاجعه رخ داده است . پیش گویی دیگر نیچه كه به حقیقت پیوست این بود كه نام وی با فاشیسم عجین می شود كه اتفاقا چنین شد و هنوز هم عده ای نیچه را فیلسوفی فاشیست می دانند . ریشه ی این پیوند بین نیچه و اندیشه های نازیسم را باید در سوءتعبیرهایی كه الیزابت ( خواهر نیچه ) از اندیشه های نیچه ایجاد كرد دانست تا آنجا كه در دیداری كه با هیتلر داشت اعلام كرد كه ابرمرد مورد نظر نیچه همان هیتلر است و اگر نیچه زنده می ماند به صف رهبران نازی می پیوست و كار بدانجا رسیده بود كه سربازان نازی در یك جیب خود كتاب مقدس داشتند و در جیب دیگر خود كتابی كه برگزیده ی اندیشه های نیچه بود . در مورد این مسئله باز هم بحث خواهیم كرد .
در حقیقت نیچه به دو تجربه ای كه پیشامدرن اند ولی به عقیده ی وی در دوران مدرن هم ادامه و بسط یافته اند حمله می كند چرا كه این دو تجربه با زندگی و حیات سرناسازگاری دارند : تجربه ی افلاطونی و تجربه ی مسیحی . وی حتی در جایی مسیحیت را افلاطون باوری مردمی خوانده بود . دیدگاه افلاطونی دیدگاهی است كه فلاسفه همواره درگیر آن بوده اند و دیدگاه مسیحیت دیدگاهی است كه مردم همواره درگیر آن بوده اند . از نظر نیچه تمام نهادهای مدرن از جمله علم جدید ، سیاست لیبرال ، رومانسیسم ، اومانیسم و سوسیالیسم ماهیتا مسیحی هستند .به عقیده ی وی هردوی این ها به نفی حیات می انجامند و آدمیان را از درك معنای زندگی دور می كنند . روح كلی مسیحیت طرد زندگی است . پارسامنشی و كف نفس و ارزشهای اخلاقی ای كه با ترك زندگی همراهند . در عرصه ی مدرن رشد و گسترش جهان صنعتی ، توسعه ی دمكراسی مدرن و اقتصاد پولی موجب بیماری اخلاقی و زبونی شهروندان شده است و این باعث بی تفاوتی سیاسی و افول فرهنگ شده است . در چنین وضعیتی مردم فرهنگ را فراموش كرده اند و از نوعی بی فرهنگی استقبال می كنند ، فرهنگ وجهه ای حاشیه ای می یابد ، رفاه مادی جایگزین ارزشهای والا می شود و آدمیان زندگی كسالت بار را به خطر كردن ترجیح می دهند . روزمرگی انسانها باعث می شود دیگر بر اساس اراده ی معطوف به قدرت زندگی را درك نكنند بلكه به فرومایگی و زبون بودن خویش قناعت كنند . در یك كلام رویكرد افلاطونی باعث می شود ما حقائق را به ایده ها فروبكاهیم و دنبال فراشد بی پایان تاویل ها نرویم . تاویل هایی كه با هستی هر كدام از ما در ارتباط اند : بنابر این خیلی ساده هستی واقعی خود را فراموش می كنیم . رویكرد مسیحی نیز با ارائه ی ارزشهای اخلاقی چنین می كند و دوران مدرن دوران بسط و ادامه ی چنین باورهایی است : دوران فراموشی اراده ی معطوف به قدرت . این وضعیت از نظر نیچه منجر به بروز "نهیلیسم " شده است . نهیلیسم در ذات مدرنیته نهفته است اگر بخواهیم بررسی لغوی از واژه ی نهیلیسم داشته باشیم باید بگوییم این واژه به لحاظ لغوی معنایی دوپهلو دارد . اولین بار روسها این واژه را به كار بردند و از آن دو معنا را اراده كردند : رد ارزشها و اعتقادات اخلاقی و دینی و دیگری به طور كلی به بدبینی نسبت به هستی و معرفت اطلاق می شد . از نظر نیچه مدرنیته با اعلام مرگ خدا سركار آمد ولی هیچ چیزی جایگزین آن نكرد و ما را در خلا رها كرد . نهیلیسم در واقع ریشه در نیاز دیرپای اروپاییان به مفهوم مطلق دارد . اروپاییان قرنها برای توجیه هستی دست به دامان نیروهای ماوراءطبیعی می شدند . سرانجام خود هم دست به كشتن این نیرو و مرجع خارجی زدند و گفتند كه هیچ چیز در پس پرده نیست و جهان همین عالم طبیعی و محسوس است . به این اعتبار تمام آن ارزشها نفی شد . در این جا عدم واجد ارزش شد . به طور خلاصه باید گفت كه نهیلیسم دو جنبه دارد : یكی اینكه زندگی ما از آن ارزشهای متافیزیكی سابق جدااشده است ( جنبه ی مثبت ) دیگر اینكه در این حالت غایت و ارزشهای جدیدی جایگزین ارزشهای سابق نشده است (جنبه ی منفی ) و این باعث شده است حیات و زندگی انسان مدرن فرومایه و بی ارزش شود . بجای این باید ابرانسان ایجاد شود. ابرانسان انسانی است كامل شده كه فقط به زندگی زمینی عشق می ورزد و ارزشهای جدید را بر اساس اراده ی معطوف به قدرت خلق می كند . ارزشهایی كه كاملا فردی هستند . در حقیقت بشارت نیچه به انسان آینده این است كه باید ابرانسان شود تا معنای زندگی را درك كند . از اینجا اشاره ای ناگزیر مختصر به این مطلب كه چرا نیچه با دمكراسی میانه ی خوبی نداشت می شود كرد : تمام ریشه ی مخالفت نیچه با دمكراسی را در همین بحثی كه مطرح كردیم می توان خلاصه كرد . وقتی انسانها هنوز فرومایه و خفیف اند و به زندگی روزمره عادت كرده اند چگونه می توان به آنها آزادی انتخاب داد . در آن موقع آیا جز فرومایگان به قدرت می رسند ؟ و برای همین نخبگان و كسانی كه ابرانسان شده اند همواره در حاشیه می مانند . البته واقعا در برابر چنین نظر افراطی ای هیچ راه توجیهی برایمان باقی نمی ماند . خب مردم شاید در انتخاب خود اشتباه كنند ولی حداقل تجربه نشان داده است كه به كاربردن مكانیسمهای غیر دمكرات در حوزه ی فعالیت سیاسی به چیزی جز فاشیسم منجر نخواهد شد بعلاوه مشكل نیچه این است كه دمكراسی را یك فرآیند سیاسی صرف در نظر گرفته است در حالی كه دمكراسی وقتی در حیطه ی سیاست مثمر ثمر خواهد بود كه جامعه پیش از آن به لحاظ فرهنگی و اجتماعی و از اینها مهم تر اقتصادی تا حد معقولی دمكرات شده باشد .
* * *
در اینجا باید باز هم به نقادی های نیچه به حقیقت بازگردیم ( چون مهم ترین مفهومی كه در اندیشه های نیچه مطرح شده است و به مباحث هرمنوتیك مدرن مربوط است همین نقادی رادیكال نیچه از مفهوم حقیقت است ) شاید بنابرآنچه گفته شد نسبیت گرایی نیچه بسیار ساده به نظر آید . هر كدام از مابر اساس خواست قدرت خودمان تاویل هایی از چیزها ارائه می كنیم تا زندگی خودمان را بهتر و راحت تر و موفق تر گردانیم و این تاویل ها به خواست سالاری ما پاسخ می دهند و از آنجا كه هر كدام از ما چشم اندازهای متفاوتی دارم لهذا تاویلهای ما هم متفاوت می شود . اگر بخواهیم رویكرد نیچه به حقیقت را این گونه مبتذل سازی كنیم پس باید نتیجه بگیریم كه نیچه فراتر از شك باوی هیوم یا حتی تجربه ی تاویل مونتنی نرفته است . در حقیقت تاویل را نباید به زبان آوری محض فروكاست . نیچه بین تاویل و زندگی ، بین شناخت و هستی و حیات ما ارتباط برقرار می كند و از اینجاست كه رویكرد هرمنوتیكی نیچه را می شود عمیق تر مورد بررسی قرار داد . این بحث به سلسله درسهای نیچه در دانشگاه بازل برمی گردد كه یك دوره ی آنها به بررسی ایلیاد هومر اختصاص یافته بود . در آنجا نیچه به تاكید گفته بود كه فایده ندارد خود را محدود به نیت مولف ایلیاد هومر كنیم و برای درك این اثر باید به افق زندگی یونانیان توجه كنیم . یك جنبه ی امروزین این بحث نیچه همین ضرورت فراروی از مولف برای شناخت متن است اما جنبه ی مورد تاكید من از این مسئله مهم تر است و در مورد مفهوم مهم و اساسی " افق زندگی " است كه نیچه آن را طرح كرده است . از نظر نیچه یونانیان آفریده های افق زندگی ای بودند كه باید مورد بررسی قرار گیرد و تا این افق شناخته نشود برای ما راهی وجود ندارد كه به معناهای متون نقب بزنیم . در حقیقت اشارتهای درسهای نیچه ی جوان در دانشگاه بازل به ما می فهماند كه نیچه نمی خواست آن افق زندگی را به افق ما منتقل كند بلكه می پرسد كه این اثر كه در آن افق مطرح شده است اكنون برای ما ، در افق زمانی ما چه معنایی دارد ؟ آشنایان با مباحث هرمنوتیك مدرن بسادگی می توانند ریشه های مباحث هرمنوتیكی هایدگر و گادامر را در اینجا مشاهده كنند . در حقیقت نیچه این سوال قدیمی هرمنوتیك را مطرح می كند كه چگونه و تا چه حد می توانیم از فاصله ی فرهنگی ، اجتماعی میان دو دوران مختلف تاریخی بكاهیم ؟ . وی تاكید می كرد چون ما در یك فرهنگ و جامعه ی متفاوت رشد و پرورش پیدا كرده ایم لذا نمی توانیم عناصر متنی ( و البته به نظر من عناصر فرامتنی و در مقیاسی دیگر بینامتنی ) ایلیاد هومر را بشناسیم . در حقیقت در این حالت ما دیگر نباید برای فهم یك متن به بررسی فقه اللغتی متون بپردازیم بلكه باید افقهای زندگی ای كه متون در میان آنها ایجاد شده اند را بشناسیم و این شناخت هم نه به معنای انتقال آن افق به دوران ما بلكه از آن خود كردن آن دوران در افق زندگی خودمان است و طبعا ما این متن را همان طور كه در آن شرایط هستی شناسیك مطرح شده است ، نمی شناسیم . بلكه آن را در شرایطی دیگر و در یك كلام به گونه ای متفاوت درك می كنیم .
این تاكید نیچه ی جوان در ادامه ی كارش مفهوم بنیادین و اساسی اندیشه ی وی یعنی زندگی و حیات را بارآور ساخت . مفهومی كه شناخت ما را سبب می شود . در حقیت علت نسبیت باوری و شكاكیت نیچه در مفهوم حقیقت و شناخت ریشه در رویكرد وی به زندگی و ارتباط برقرار كردن بین هستی و شناخت دارد چون زندگی بودن نیست ، شدن است یعنی همواره در حال شدن است . بنابراین صحبت از امر جاودانه و مطلق درست نمی نماید . چشم اندازهای ما بی نهایت است چون هر كدام از ما در افق های زندگی ای قرار داریم كه همواره در حال شدن اند . در حقیقت سرچشمه ی ارزشهای ما در " شیوه های زندگی " است كه در نخستین آثار نیچه با افق های زندگی شناخته می شد . نیچه نمی پرسد " این به چه معناست ؟" بلكه می پرسد كه " چه كسی و به چه دلیلی این را ساخته است ؟" در حقیقت هر ارزش كه ایجاد می شود ، هر حقیقتی كه ساخته می شود ( یافته نمی شود ) بیانگر شیوه های زندگی گوینده ی آن است و مجموعه ای از رانه های فعال ، جنبه های ناخودآگاه و خودآگاه و یادمانهای وی در ساختن آن سهیم اند . در یك كلام : شیوه های زندگی همگی محصول خواست های قدرت ما هستند .
اكنون باید در مفهوم خواست قدرت دقت بیشتری كنیم . خواست قدرت از نظر نیچه مفهومی است شبیه قانون جاذبه . وجود دارد و راهی برای فرار از آن نیست بلكه باید از آن آگاه شد و جسورانه براساس آن عمل كرد . " شهامت خطر كردن را داشته باشیم "( در این جا واقعا طنین اندیشه های هایدگر به گوش می رسد . بیاد بیاوریم كه چرا هایدگر شیفته ی این بیت شعر از هلدرلین بود : " هرجا نجات دهنده ای است ، خطری نیز در كمین است " و یا مفاهیمی چون امكان ، میان مایگی و سقوط دازاین در روزمرگی و یا تاكید هایدگر بر اهمیت هنر در كشف آوای هستی : آیا هایدگر عمیقا به دنبال شبح نیچه به اندیشه سرگرم نبود ؟ )
سوالی كه شاید اكنون بشود بدان پرداخت این است كه چرا دو ، سه نسل از فلاسفه این قدر گیج شده بودند و می پرسیدند كه چگونه فیلسوفی كه همواره از اهمیت چشم اندازها می گفت خود بر اساس دیدگاهی متافیزیكی و مطلق گرا به خواست قدرت توجه می كرد ؟ ما برای اینكه بتوانیم این تناقض را حل كنیم چاره ای نداریم جز اینكه بر اساس تاویلی كه ژیل دلوز و همفكران پسا مدرن یا پسا ساختارگرای وی ( نظیر ژاك دریدا و میشل فوكو یا ژان بودریار ) از نیچه ارائه می كردند ، مدعی شویم كه اساسا هیچ تناقضی در كار نیست و نیچه مدعی حقیقتی تازه نیست ( حقیقتی كه براساس خواست قدرت ساخته شده باشد ) . این نیچه ای های جدید مدعی هستند كه در حقیقت نیچه خواست قدرت را محصول شیوه های زندگی می داند . پس ما بی نهایت شكل تعین یافته از خواست قدرت داریم . عنوان واحد خواست نباید ما را به اشتباه بیندازد و فكر كنیم كه نیچه در این مورد مطلق گراست . فكر می كنم در این جا باز هم باید بر جدایی كار فیلسوف و زبان شناس تاكید كنیم ( همچون خود نیچه) . ما اگر بخواهیم با نگاه زبان شناسانه نگاه كنیم باید حكم بدهیم كه فاعل ( موضوع ) همواره از محمول آن جداست . می توانیم بپذیریم كه فاعل در هر جمله از كنش هایی كه در آن جمله بدان نسبت داده می شود مستقل است و این استقلال آن را یكه می كند . بر این اساس خواست قدرت مستقل از كنش هایی كه در زندگی های متفاوتی كه فاعلان دارند ، معنا می یابد . ولی این عنوان واحد " خواست " تنها یك نام است برای یك مفهوم سیال و ناپایدار . در حقیقت خود خواست قدرت محصول بی نهایت شیوه های زندگی ای است كه انسانها دارند . خواست قدرت از نیروهای برآمده از زندگی راستین انسانها جدا نیست و به همین دلیل نیرویی سازنده است كه به هر افق زندگی وابستگی دارد .خواست قدرت محرك كنش های انسانها در طول تاریخ بوده است اما شكل ظهور این خواست قدرت همواره متفاوت بوده است . یك نیرو است ولی در هركسی به نحو خاصی تعین یافته است . در حقیقت دلوز تاكید دارد كه خواست قدرت در متن چشم اندازگرایی معنا دارد و خارج از آن و به گونه ای اثبات گرایانه معنا ندارد
* * *
بدون كم ترین تردیدی نسبی گرایی نیچه دچار همان تناقضی است كه افلاطون در در ته ئه تتوس علیه پروتاگوراس شكاك پیش كشیده بود . اما این نباید موجب بی اعتبار كردن اساس كار نیچه شود . چه اینكه این تناقضات در سطح زبان معنا دارند و فیلسوف همانطور كه خود نیچه به ما یاد داده است باید خود را از زبان رها كند و در سطحی فراتر اندیشه كند . این مسئله كه چگونه می شود این گونه تناقضات در زبان ، با هیچ گونه مشكلی مواجه نشوند را در مقاله های بعدی ( خاصتا مقاله ای كه قرار است به هایدگر اختصاص یابد ) مورد بررسی قرار خواهیم داد . فكر می كنم مروری خوب ( هرچند ناقص و تقریبا می شود گفت خلاصه ) به اندیشه های نیچه داشتیم . خوشبختانه ما اكنون در زمانه ای قرار داریم كه امكان حملات ایدئولوژیك به اندیشه های نیچه وجود ندارد . نیچه اكنون در فلسفه جا افتاده است و امروزه كم تراندیشمندی است كه نیچه ای نیندیشد . چه بخواهیم و چه نخواهیم نیچه یار جدایی ناپذیر دوران ما شده است . اگر روی تلخ اندیش نیچه برایمان تاب آوردنی نیست پس به روی دیگر نیچه توجه كنیم : شهامت زیستن تا آخرین لحظه همچنان كه لویی در رمان" مرگ قسطی " سلین در لجن آلود ترین شرایط به زندگی آری می گفت .حتی اگر كه در آن هیچ امیدی نباشد خب ، آن موقع ما بدان امید می دهیم ، معنا می دهیم و آن را می سازیم . آیا این شهامت نیچه در پذیرش زندگی نبود كه وی را پانزده سال آخر عمرش دیوانه كرده بود ؟!!
..." آیا اینكه مسیح با وعده ی جهانی دیگر به استقبال مومنان می رفت نشان از پوچی این جهان ندارد ؟"...
طبقه بندی: علوم انسانی،

