.

( تاملی در مصاحبه ی اخیرپیام یزدانجو با رادیو زمانه)                                       ا. منصوری 

" تو با من از ملیت ، زبان و مذهب حرف می زنی ، من تلاش خواهم کرد که با آن تورها پرواز کنم "

                                                                                جیمز جویس ( تصویر هنرمند در عهد جوانی )

پیام یزدانجو (+) دانش آموخته ی سینماست که بیشتر بخاطر ترجمه های آثار پست مدرن (از جمله آثار دریدا و بودریار) در کشور ما شناخته شده است ، چندی پیش مصاحبه ای (+) را با رادیو زمانه انجام داده است که فکر می کنم به دلیل طرح مسائل ناپخته و غیرمتعهدانه ای شایسته است که مورد نقد و بررسی قرار گیرد ....

 .

( تاملی در مصاحبه ی اخیرپیام یزدانجو با رادیو زمانه)                                       ا. منصوری 

" تو با من از ملیت ، زبان و مذهب حرف می زنی ، من تلاش خواهم کرد که با آن تورها پرواز کنم "

                                                                                جیمز جویس ( تصویر هنرمند در عهد جوانی )

پیام یزدانجو (+) دانش آموخته ی سینماست که بیشتر بخاطر ترجمه های آثار پست مدرن (از جمله آثار دریدا و بودریار) در کشور ما شناخته شده است ، چندی پیش مصاحبه ای (+) را با رادیو زمانه انجام داده است که فکر می کنم به دلیل طرح مسائل ناپخته و غیرمتعهدانه ای شایسته است که مورد نقد و بررسی قرار گیرد .

وی در همان ابتداء اساسا فرهنگ ایرانی را فرهنگی " پسا-مرگی " می خواند و آن را به مرد محتضری که در حال جان دادن است تشبیه می کند . البته من هرچقدر تلاش کردم تا ادله ی ایشان را پیدا کنم ، متاسفانه به چیزی برنخوردم . هر چند که وی در ادامه سعی می کند تا با نگاه نیچه ای خود را برحق نشان دهد ، ولی خواهیم دید که این مقوله هم اقدام نپخته ای است .  فکر می کنم کسانی که با فیلسوف پست مدرن ژان بودریار آشنایی دارند می دانند که این واژه ، واژه ای است که بودریار برای توصیف توده ها در وضعیتی به قول لیوتار پسامدرنی به کار می برد . از نظر بودریار توده ها در نظم سوم نظام های ارزشی ، که آن را نظم ساختاری ارزشها می خواند دچار حاد تابعیت شده اند . در این نظم واقعیت جای خود را به گزاف واقعیت داده است . گزاف واقعیت به مفهوم انکار واقعیت نیست به معنی ناپدیدی واقعیت است . باید توضیح دهیم که در واقع بودریار این مقوله را محصول کارکرد رسانه ها می داند . حتی با نگاهی طنزآلود مفهوم بنیاد و ساختار ( همان زیربنا و روبنا ) را که در اندیشه های مارکس مطرح شده است را متعلق به نظام دوم ارزشها می داند . مشخصه ی این نظام دوم که از نظر بودریار سپری شده است این است که واقعیت بازنمایی می شود . یعنی ما می توانیم واقعیات را بیابیم . ارتباط هم زیستانه ای بین واقعیات و نشانه ها وجود دارد . ما هنوز دچار امپراطوری نشانه ها نشده بودیم . برای همین می توانستیم بین زیربنا و روبنا ارتباط برقرار کنیم چون هنوز واقعیات نمایانده می شدند . ولی در این نظام ساختاری واقعیات محو شده اند . ما در فراواقعیت ،گزاف واقعیت  به سر می بریم . بودریار این را محصول رسانه ها می داند . مثال جالبی که وی می زند این است که در یک بازی مثلا فوتبال در گذشته تماشاگران آن را به طور طبیعی و از نزدیک می دیدند . ولی امروزه در خانه می نشینند و آن را از رسانه های دیداری می بینند . اما مسئله به همین جا ختم نمی شود چون این دیدن دیدنی واقعی نیست دیدنی دروغین هم نیست . بلکه فراواقعی است به این دلیل که بیننده صحنه ی آهسته را می بیند ، تکرار را می بیند ، با تاخیر می بیند و در یک کلام به نحوی این بازی را مبیند که به صورت مستقیم و واقعی نمی تواند آن را ببیند . لذا رسانه ها ما را در دنیایی فرا واقعی می برند . در این جا وقتی ما با واقعیت به صورت حضوری سروکار نداشته باشیم ، پس به سادگی قدرت می تواند ما را از فراواقعیت به خلاف واقعیت ببرد یا به واقعیت ببرد ، ولی ما چون از این مسائل خبر نداریم نمی دانیم تا چه حد با واقعیت زندگی می کنیم . در حقیقت بودریار در برابر شعارهای افراطی کسانی چون مک لوهان که اعلام می کنند : رسانه همان پیام است ، می ایستد و اعلام می کند که رسانه مرگ پیام است. اما از نظر وی موضع توده ها هم در این جا حائز اهمیت است چون توده ها هم دچار وضعیتی فرا تابعیت یا  به اصطلاح "پسا مرگی "  شده اند . تبدیل به اکثریت هایی خاموش شده اند و اساسا این موضع نه منفعلانه است و نه فعالانه ، نه سوژه ای است نه ابژه ای . از هرگونه طرحواره ای که بخواهد آنها را توصیف کنند می گریزد . قبول دارم این بحثها مبهم است و قطعا در این وجیزه نمی شود به صورت مفصل در مورد این فیلسوف صحبت کرد ولی نکته ی مهم این است که از نظر بودریار توده ها در چنان وضعیت پسامدرنی ای دچار " پسا - مرگ " شده اند . حال چگونه است که یزدانجو این گونه این اصطلاح را از ریشه اش می کند و برای توصیف وضعیت جامعه امان به کار می برد ؟ فکر نمی کنم که وی جامعه ی ما را هم در وضعیت پسامرنی  بداند !! که در این صورت نه تنها در قوه ی عقلی که در صحت قوای حسی ایشان هم باید شک کرد!

نکته ی بعدی که در مصاحبه ی ایشان آمده این است که ما باید اخلاقیات (   morals )ایرانی را مورد بررسی نیچه ای قرار بدهیم و از اعتدال در ارتباط با این بررسی نقادانه انتقاد می کند وبه همین معناست که وی نتیجه ی رویکرد نقادانه ی خود را هم بدین صورت اعلام می کند که فرهنگ ایرانی اصلا وجود ندارد . نکته ی مهمی که اینجا مغفول مانده است این است که اساس منظور آقای یزدانجو از فرهنگ ایرانی چیست ؟ آیا به آداب و رسوم سنتی ایرانیان اشاره دارد ؟ آیا درادامه ی رویکرد حهانی شدن است که رویای جهان بی مرز را می بیند  ؟ آیا رویکردی جامعه شناختی و روان شناختی به جامعه و روحیات ایرانیان دارد ؟ اگر این طور است تا چه حد این رویکرد را تحت مقوله ی فرهنگ ایرانی می توانیم قرار دهیم ؟ جایگاه نگرشهای مذهبی و باورهای دینی در تکوین این مقوله تا چه حد است ؟ و آیا وی به درک هرکدام از ما از ایرانی بودن خودمان منتقد است ؟ اساسا یکی از اشکالات عمده ی مصاحبه ی آقای یزدانجو این است که سرشار از کلی گویی ، مبهم گویی ، آشفتگی و سرسری گویی است . اصطلاحات زیادی مثل فرهنگ ایرانی ، پسا- مرگی ، روشنفکر اقلیت و ... به کار رفته است که در هیچ کدام واکاوی مناسب صورت نگرفته است . باز هم تکرار می کنم من حقیقتا متوجه نشدم منظور ایشان از فرهنگ ایرانی چیست ؟ شاید چون وی می خواهد به سبک نیچه ای اخلاقیات ایرانی را مطرود کند ، بتوان گفت که اساسا وی موضعی نیچه ای نیز دارد . اما من فکر نمی کنم که مسئله به همین سادگی قابل توجیه باشد . اساسا نیچه را به عنوان منتقد مدرنیته می شناسیم . نیچه فیلسوفی بود که فروریزش بنیانهای مدرنیته را شاهد بود . و گسستهای رادیکالی رانسبت به مدرنیته ، اخلاق و خردباوری مطرح می کند . و در تلاش بود تا عقلانیت مدرن را به چالش بکشد . هرچند که همانطور که هابرماس نشان داده است اشکال اساسی نیچه این است که می خواهد مدرنیته را به صورت رادیکالی به چالش بکشد ولی واژگان ، مفاهیم و حوزه هایی که برای نقد انتخاب می کند آشکارا در بستر مدرنیته قرار دارد . به یک معنا وی با یک گفتمانی جدید و متقابل با عقلانیت و مرنیته به مبارزه ی با آنها بر نمی خیزد . ، بلکه با همان گفتمان است که می خواهد این مفاهیم را به چالش بکشد و شاید برای همین نمی تواند کامیاب شود چون انکار عقلانیت و مدرنیته انکار به قول دریدا تمام استلزامات مدرنیته که قطعا عقلانیت نیز هست ، منجر خواهد گردید . آن موقع است که سخن نیچه از دایره ی سخن عقلانی خارج خواهد گردید و برای همین خود را نقض می کند . شاید برای همین است که دریدا دریافت فراروی از سنت متافیزیک غرب ممکن نیست . از این بحث بگذریم ، باید در این جا پیرامون مفهوم اخلاقیات (   morals  ) نزد نیچه صحبت کنیم . نیچه اساسا خود را در برابر ارزشها قرار می دهد و سعی می کند ارزش ارزشها را مورد نقد قرار دهد و به ویران سازی حوزه ی ارزشها ، باورها ، روشها و تمامی دگم هایی می پردازد که به گونه ای جزمانه   همیشگی ، مطلق و یکه می نمایند . به یک معنا وی نگاه هیچ انگارانه ای به حقیقت دارد . آن را دست نیافتنی نمی داند ، منکر می شود . برای همین است که به گونه ای نسبیت فردی از نوع رادیکال آن که راه هرگونه مفاهمه ای را می بندد ،  باور می آورد . وی در این راستا با دو نوع رویکرد به حقیقت سرستیز دارد : رویکرد افلاطونی به حقیقت ( که به گونه ای سنت فلسفی تبدیل شده است ) و رویکرد مسیحی و به یک معنا مذهبی به حقیقت . در ادامه به موج خروشان نهیلیسم یا بی ارزشی ارزشها ، بی اعتباری اخلاقیات ، قواعد ، الزامات و به تعبیری زیباتر سویه ی اقتدارگون زبان دل می بندد . می توان گفت که فردیت ( در مفهوم کاملا فلسفی آن ) نقش محوری در تاملات نیچه بازی می کند . فردی که بر اساس خواست قدرت یا به تعبیر دلوز فیزیک نیرو می خواهد حقیقت را بداند . حقیقتی که چونان گوهری از آن وی است ، یافتنی نیست ، زدودنی نیست ، سپردنی نیست و به گونه ای ناانسانی معامله شدنی نیست : انسانی است . ما را به یاد رازآمیزی اثر هنری نزد هایدگر می اندازد ، که چیستی ندارد ، آوا دارد . چونان آوای هستی . نیچه در یک کلام می خواهد به ما بیاموزد که گوهر ، حقیقت ، معنا و ... بیرون ما جای ندارد ، درون ماست به گونه ای نازدودنی به فردیت هر کدام از ما وابسته است . اکنون باید پرسید که آقای یزدانجو از اخلاقیات ، کدام معنا را مورد نظر دارد ؟ و اساسا اگر نیچه ای نگاه می کنند چرا نسبت به باورهای مذهبی ساکت است ؟ تا آن جا که می دانیم نیچه مذهب ستیز مذهب گریز بود . حال چگونه است که آقای یزدانجو نسبت به باورهای مذهبی که از حد خرافه هم گذشته اند ، ساکت است و به فرهنگ ایرانی که طنین انداز ملیت ماست حمله می کند ؟! و آنگاه خود را نیچه ای هم می داند ؟ فکر می کنم دیگر خطرات نگاه دگماتیک مذهبی در دوران ما تبدیل به گزاف – دگماتیک شده اند و بنیاد گرایی هم از نتایج آن است برای همه روشن شده باشد ، یا امیدوارم روشن شود .

من فکر می کنم آن چه در جامعه ی ما فقدان دارد و گویا آقای یزدانجو نمی خواهد بدان باور بیاورد ( البته پز طرفداران پست مدرن هم گویا چنین است ) این است که ما هیچ گاه و البته به شدت در شرایط فعلی عقلانیت را تجربه نکرده ایم . و شاید ناظر به همین عدم خاستگاه و بنیاد عقلانیت است که به قول شما صادق هدایت از اینکه به زبان ما می نوشت احساس شرم می کرد . اما تا بدانجا که به فرهنگ ایرانی مربوط است اگر آن را به معنای درک هر کدام از ما از ایرانی بودن خودمان بگیریم نه تنها ضروری بلکه غیر قابل انکار خواهد بود .من ادعا نمی کنم که آقای یزدانجو این درک را نفی می کند بلکه می خواهم از سوءفهم جلوگیری کنم . ایرانی بودن و ملیت ما موقعیتی است که همه ی ما پیشاپیش در آن قرار داریم و شکل دهنده ی شخصیت ، نگرش ، باورها و در یک کلام هویت ماست .  اگر ما درکی از ملیت خود ( و طبعا احساسی نسبت به آن  ) نداشته باشیم . بسادگی حقوق ملی خود را هم از دست خواهیم داد . ( همانطور که هانا آرنت به خوبی نشان داده است ) چون ما چه بخواهیم و چه نخواهیم یک ملت را تشکیل می دهیم به قول فلاسفه ی وحدت درکثرت . برای به دست آوردن حقوق ملی خود در مناسبات ناعادلانه ی کنونی باید به این سطح از درک برسیم .

بحث دیگری که آقای یزدانجو اشاره می کند این است که روشنفکران حق ندارند به نام توده ها حرف بزنند . و اینکه روشنفکران به نام توده ها حرف بزنند امروزه در غرب هم طرفدار ندارد . کسانی که با فوکو و بودریار آشنایند آمیزه ای نامتجانس فوکویی – بودریاری را در این جمله می بینند . همانطورکه فوکو نشان داده است رویدادهای مه 68 ، سازمان اعتراض علیه زندانها و رویدادهایی از این دست نشان داده است که توده ها امروزه خود می توانند مصلحت خود را درک کنند و به یک معنا به آن سطح از عقلانیت رسیده اند که بتوانند خود جوشانه حرکت کنند و دیگر نیازی به روشنفکر به مفهوم آن آدم همه چیز دانی که مدام از کلیات حرف بزند و مصالح توده ها را بیان کند ، نیست . از طرفی بودریار هم تمام طرحواره هایی که بخواهند از توده ها حرف بزنند را محکوم به شکست می داند . البته دلایل بودریار به آن مباحثی که در باب توده ها بیان می دارد ، مربوط می شود ولی این نگرش مربوط به جامعه ای است که یا به آن سطح از عقلانیت رسیده اند که مصالح خود را درک کنند ( فوکو ) و یا توده هایش در وضعیتی پسامدرنی نیازی به سخنگو ندارند ( بودریار ) اما آقای یزدانجو کدام واقعه را درتاریخ ما می توان نشان دهد که بتواند چنین سطحی از عقلانیت را نشان بدهد ؟ آیا انتخابات دوم خرداد همان قدر نقض آشکار نظرات ایشان نیست که انتخابات  ریاست جمهوری اخیر ؟  رویکرد مردمی عقل گریز که با احساسات به پوپولیستها رای می دهند . در این شرایط شاید روشنفکر نتواند به نام توده ها حرف بزند ولی باید از توده ها سخن بگوید .نمی تواند بی شرمانه حوزه ی تعهد اجتماعی خود را رها کند و به درون نگری به عنوان یک اقلیت بپردازد . باید از مردم محرومی که قطعا نمی توانند آزادانه نظرات خود را بیان کنند ، بگوید . فکر می کنم آقای یزدانجو ایران را با جایی مثل فرانسه اشتباه گرفته است . در این شرایطی که نهادهای مدنی رو به مرگ رفته اند و احزاب دولتی هم که روز به روز خنثی تر و بی فایده تر می گردند ، اینکه روشنفکران هم مثل خود آقای یزدانجو بی تعهد گردند، واقعا تاسف بار است . ما به شدت نیاز به روشنفکرانی داریم که بی پروا سیاسی و اجتماعی باشند و در راه نهادهای مدنی ، دمکراسی و آزادی در کشور بی شائبه تلاش کنند .

 




طبقه بندی: علوم انسانی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 16 بهمن 1386 توسط انجمن فرهنگی هنری سایه | نظرات ()
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :