مهدی علاقه مند

مارکسیسم و فرمالیسم در نگاهی کلی این گونه متهم شده اند: اولی به محتواگرایی مطلق و دومی به شکل گرایی مطلق. نگارنده در این نوشتار سعی کرده با کمک گرفتن از نظریه های صاحب نظران این دو مکتب تا حدودی از این ابهام پرده بردارد.

بدون ربط :

آلترناتیو , وبلاگ  نشریه ی دانشجویی دانشگاه شهید چمران اهواز  ( + )

بنیامین هم به خدمت مقدس سربازی مشرف شد ( + )

مهدی علاقه مندبنا بر نظر ماركسیست ها محتوا و شكل، مانند ماهیت و پدیده، ضرورت و آزادی، امكان و واقعیت، كمیت و كیفیت و ... یك « جفت مقوله » از « وحدت اضداد » است. محتوا عبارت است از تضادهای درونی اشیا و پدیده ها. شكل عبارت است از بیان حركت متضاد آن ها. هر شئی یا پدیده دارای شكل و محتواست. به عنوان مثال در مورد شیوه های تولید مادی، نیروهای تولیدی، محتوا و مناسبات تولیدی، شكل اجتماعی شیوه ی تولید است. ضمن اینكه شكل یك محتوای مشخص می تواند، خود محتوای شكل دیگری باشد و بالعكس : مناسبات تولیدی ( پایه ی اقتصادی ) شكل نیروهای مولده محسوب شده كه در عین حال محتوایی برای روبنای اجتماعی ( مجموع ساخت سیاسی _ قضایی و ساخت ایدئولوژیكی كه بر این پایه ی اقتصادی بنا می شود ) خواهد بود. در این وحدت ( تقابل مشروط محتوا و شكل ) محتوا جنبه ی عمده و تعیین كننده دارد و شكل را تعیین می كند. شكل وابسته به محتوا بوده و مشروط بر آن است. با این حال محتوا نیز برای آن كه وجود داشته باشد و تكامل یابد، باید شكل مقتضی خود را  داشته باشد. بدین گونه شكل نیز بر محتوا تاثیر می گذارد. یك شكل مناسب می تواند انگیزه ی تكامل باشد و در صورت عدم تناسب به مثابه ی مانع عمل كند. در شرایطی معین، ممكن است شكل حتی نقش تعیین كننده را در تكامل محتوا بازی كند.

تضاد بین شكل و محتوا چنین تظاهر می یابد : محتوا به اندازه ی كافی زنده و متغیر است، ولی شكل نسبتا" ایستا و غیرمتحرك است. در پروسه ی تكامل اشیا معمولا" شكل نسبت به محتوا تاخیر دارد و به همین خاطر همیشه بین محتوای جدید و شكل كهنه تضاد موجود است. به حكم جبری تكامل، محتوا اقتضا می كند كه شكل كهنه شكسته شود و شكل جدیدی جای آن را بگیرد. پیدایش شعر نو فارسی و داستان كوتاه ( نوول ) در غرب، شواهدی بر اثبات درستی این تعاریف اند.

خود ماركس در مقابله با فرمالیست ها می گوید : « شكل ارزشی ندارد مگر آن كه شكل محتوای خود باشد. » ضمن اینكه وی بر آن بود، كه ادبیات بایستی یگانگی شكل و محتوا را آشكار سازد تا جایی كه پاره ای از شعرهای غنایی دوران جوانی خود را به دلیل افسارگسیختگی خطرناك احساسات هیجان زده ی آن سوزاند ( عدم هماهنگی محتوا با شكل )، ولی او هم چنین به زیاده روی شكل گرایانه ظنین بود.

ماركس در سخن گفتن از یگانگی شكل و محتوا به سنتی وفادار بود كه از هگل به ارث برده بود. هگل معتقد است: « هر محتوای معینی شكل مناسب خود را معین می كند » و نیز بر آن است كه « نقص شكل از نقص محتوای آن سرچشمه می گیرد » و هر دو بر این عقیده اند كه شكل ها را نوع محتوایی كه قصد بیان آن را دارند، به نحو تاریخی تعیین می كند؛ با این تفاوت كه زیبایی شناسی هگل، ایده آلیستی است ( محتوای هنر، « روح جهان » است ) و زیبایی شناسی ماركس، دیالكتیكی. هر چند خود ماركس دیالكتیك را از هگل به ارث برده، اما دیالكتیك ماركس، مادی است و دیالكتیك هگل، مفهومی.

تری ایگلتون می گوید : « از لحاظ ماركسیسم، دگرگونی در محتوای مادی جامعه، یعنی شیوه ی تولیدی آن، شكل های روبنای آن را تعیین می كند ». اما آیا لنین، با قدرت دادن بی قید و شرط به سازمان « چكا » ( سازمان مخفی پلیس ) بی « وجدان » های « انقلابی » ( محتوا ) را ترور نكرد؟ هر چند عده ای معتقدند، ماركسیسم لنینیسم، خود شكلی دیگر از ماركسیسم است كه در این صورت بنابر تكامل جبری تاریخ ( محتوای جدید نیازمند شكل جدید است ) آیا چنین « ترور سرخی » را باید به عنوان رابطه ای دیالكتیكی  میان شكل و محتوا پذیرفت؟ و با استناد به این نظریه ( شكل یك محتوای مشخص خود می تواند محتوای شكل دیگری باشد )، ماركسیسم لنینیسم را می توان به عنوان «  شكلی » از ماركسیسم پذیرفت؟ و یا اینكه ماركسیسم « محتوا »ی ماركسیسم لنینیسم است؟

« فردریك جیمسون » نیز در « ماركسیسم و شكل » ( 1971 ) یادآور می شود كه « خود شكل چیزی نیست جز اجرای محتوا در قلمرو روبنا ».

برخی از ماركسیست ها معتقدند كه شكل و محتوا مانند سایر « جفت مقوله » های « وحدت اضداد » به دلیل رابطه ی دیالكتیكی میان شان تفكیك ناپذیرند. اما تری ایگلتون معتقد است : « گرچه محتوا و شكل در عمل جدایی ناپذیرند، به لحاظ نظری متمایزاند » . این تعریف تا حدودی به روشن شدن ابهامات مطروحه ی بالا كمك می كند.

اما اگر بخواهیم نظر شكل گرایان را به طور فشرده بیان كنیم، می توان گفت: كه شعر یا اثر ادبی با خروج از نرم زبان، تفاوت خود را با گفتار یا نوشتار نشان می دهد. در این رابطه، طرح « آشنایی زدایی » از سوی شكلوفسكی كه هنر را « جریان بیگانه گردانی چیزها » در سوی عادت زدایی از واقعیت می دانست، در راس این نظریه قرار می گیرد. او نشان می دهد كه شاعر با « آشنایی زدایی زبانی » ( چه در كاربرد واژگان، چه در صرف و نحو و ساخت زبان )دنیای تازه ای پدید می آورد و حس و درك نسبت به موضوع یا شئی را دگرگون می كند. تئوری فرمالیست ها باعث شد تا متن ادبی از حد ارزش گذاری سیاسی یا اجتماعی ( چیزی كه تری ایگلتون آن را « ماركسیسم عوامانه » نام می نهد و از آن می گریزد ) فراتر رود و مانع از ارزیابی آن تا میزان گزارش های واقع گرایانه شود.

« رومن یاكوبسن » زبان شناس روسی، معتقد است: « شفاف كردن ادبیات تنها از طریق تئوری زبان امكان پذیر است ». او در تفاوت متن ادبی از غیر آن، به بازی ها یا حركت های زبان، یعنی تكرار صداها، واژه ها، نقش مایه ها و دیگر عناصر ساختاری متن می پردازد كه آن را « عملكرد ادبی » می نامد. دركل ساختارگرایان بر این عقیده اند كه یك داستان ، نه بر پایه ی درون مایه یا عناصر آن، كه عمدتا" بر اساس كنش شخصیت ها و چگونگی رابطه ی متقابل آن ها ( قهرمان _ ضدقهرمان )، چگونگی عملكردها ( مبارزه، پیروزی، گریز، بازگشت به میهن و ... ) و تكرار كنش ها و تصاویر بررسی می شود.از جمله شاخص ترین ساختارگرایان « رولان بارت » است كه نظریه ی مشهور « مرگ نویسنده » و « تولد خواننده » را مطرح كرد. البته  « محمود فلكی » معتقد است از آن جا كه نویسنده در داستان به عنوان فرستنده عمل می كند و « راوی فرستنده » نیز یكی از « مدل های رسانش » است و به عنوان یكی از فرستنده ها در متن پنهان است، بهتر است به جای « مرگ نویسنده » از « غیبت نویسنده » سخن گفته شود. البته هدف « رولان بارت » به عنوان یك ساختارگرا از طرح این نظریه این بود كه خواننده دیگر تنها از طریق نیت مولف با اثر روبرو نشود، بلكه با زاویه ی دید خود به گونه ای به تعبیر اثر می پردازد كه می تواند روایت دیگری از متن به دست دهد و به نوعی در ساخت اثر شركت نماید.

به هر حال نقد ادبی ماركسیستی همواره به طور سنتی، مخالف هر گونه فرمالیسم ادبی بوده : فرمالیسم صرفا" به كاركرد شكل توجه دارد و هدفش تنها تقویت صنایع بدیعی و فنی ادبیات است كه به دلیل توجه ذاتی به خصوصیات تكنیكی محض، معنای تاریخی را از ادبیات باز می گیرد و آن را به گونه ای بازی زیبایی شناسانه فرو می كاهد. زیرا چنین « تكنوكراسی » ( فن سالاری ) را نوعی رفتار جامعه ی سرمایه داری قلمداد می كند. اما تری ایگلتون معتقد است : « اشتباه است كه بگوییم نقد ماركسیستی به طور مكانیكی از « متن » به « ایدئولوژی » و از ایدئولوژی به « روابط اجتماعی » و سپس به نبروهای تولیدی حركت می كند. نقد ماركسیستی بیش تر با یگانگی این « سطوح » جامعه سروكار دارد. ادبیات می تواند بخشی از روبنا باشد، اما صرفا" بازتاب منفعلانه ی زیربنای اقتصادی نیست ». اما وی همچنان بر این باور است كه فرمالیسم فقدان معنای تاریخی را نشان می دهد: « در سخنان بیگانه شده ی « كافكا »، « جویس » و « كامو » انسان از تاریخ خود بی بهره می شود و جز خویشتن واقعیتی ندارد. شخصیت داستان در احوال ذهنی حل می شود و واقعیت عینی به آشوبی نادریافتنی فرو می كاهد ».

مهدی علاقه مند    mehdisaayeh@yahoo.com

منابع

1. مبانی و مفاهیم مارکسیسم

2. نقد ادبی ماركسیستی ( تری ایگلتون ) ترجمه ی اكبر معصوم بیگی

3. ظهور و سقوط اتحاد شوروی (جان آر . ماتیوز ) ترجمه ی فرید جواهر كلام

4. روایت داستان،تئوری های پایه یی داستان نویسی ( محمود فلكی )




طبقه بندی: ادبیات، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 مرداد 1385 توسط انجمن فرهنگی هنری سایه | نظرات ()
درباره وبلاگ
آخرین مطالب
موضوعات
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند ها
پیوند های روزانه
صفحات جانبی
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :